تبليغاتX
صدای بال فرشتگان
فرشته ها وجود دارن اما چون بعضی وقتا بال ندارن ما بهشون میگیم دوست...
مامااااااااااااااااان..........همین الان کلی متن نوشتم......................همش پرید.........

این بلاگفا هم چشم دیدن منو نداره.......بعد از صد سال و اندی که اومدم عین بچه ی آدم آپ کنم نذاشت.............

منم به کوری چشم بلاگفا نمی گم چی نوشته بودم...........تا چشش دراد( البته چش خودم بیشتر در اومد!!!!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط آذین خانوم  | 

اینم از آخرین ِ هزار و سیصد و هشتاد وشش ....

و آخرین ِ ما.... آخرین دوازده سال تلاش ....

دفتر خاطرات زمان رو که ورق بزنم هزاران عکس هست .... تو این هزاران عکس هزاران آدم هست که با هر ورق زدنی  دو بار برام دست تکون می دن ..یکی برای سلام و دیگری برای .....!

امروز هم باید یه ورق دیگه به جمع اونا اضافه کرد....این بار هم دست تکون میده ولی برای ...خداحافظی....!

و فردا .... یه برگ سفید ِ سفید ....!

 

ـ سلام....

ندام ....  چیه؟! انتظار داشتین آذین باشه؟!

آذین ور شکست شده .... تمام سهامش رو به من فروخت ... و من با کمال میل سهامش رو خریدم ...( نکته ثروتی داشت ....!)

عیدتون مبارک .....البته پیشاپیش ...!

شوخی کردم بابا ....هر چند آذین ورشکست شده ولی من سهامش رو نخریدم ...از اون جایی که کامپیوتر آذین خرابه .... و خیلی هم دوست داشت که شب عیدی وبلاگش آپ بشه ...لذا از بنده خواهش که اینجانب به جای ایشان .....

و ما هم که دلســــــــــــــــــــوز...... قبول کرده ایم ...!

 

شب آخرین هشتاد وشش بخیر...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط آذین خانوم  | 

سلام...یه سلام بعد از اینهمه مدت...امیدوارم حالتون خوب باشه...من که خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود...فقط اومدم که سلامی عرض کنم و برم...چون واقعا هیچ متنی واسه نوشتن ندارم!

پس فعلا!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط آذین خانوم  | 

سلام...فقط اومدم که کریسمس رو تبریک بگم و برم...مخصوصا به هم وطنای مسیحیم

سال نوی میلادی مبارک

درخت تزئینی برای کریسمس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط آذین خانوم  | 

شايد مرا ديگر نشناسی، شايد مرا به ياد نياوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما همسايه ی شما بوديم و شما همسايه ی ما و همه مان همسايه ی خدا...
يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قائم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خنديدی و من پشت خنده هايت پيدايت می کردم...
خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند...
يادت می آيد؟ گاهی شيطنت می کرديم و می رفتيم سراغ شيطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسيد. فقط می گفت: همين که پايتان به زمين برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم
تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی اما هميشه خواب زمين را می ديدی. آرزوئی روياهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنيا بيائی. و هميشه اين را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه های ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد...
تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را
 ما ديگر نه همسايه ی هم بوديم نه همسايه ی خدا
ما گم شديم و خدا را گم کرديم......
دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند:
از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدی از اين راه بيا. بلند شو
 از دلت شروع کن
شايد دوباره همديگر را پيدا کرديم
 
www.hammiham.blogfa.com
پ.ن۱:دوباره سلام...
پ.ن۲:همسایه های گمشده ی ما الان کجان؟؟؟؟؟؟
پ.ن۳:راستش این متن مال من نیست...از توی یه وبلاگ برش داشتم به اسم هم میهن...به صاحبش هم خبر دادم...حالا منتظر می مونم تا ببینم اجازه میده که اینجا بمونه یا نه....راستش خیلی جذبش شدم...دوست داشتم شما رو هم تو لذت خوندنش سهیم کنم...
پ.ن۴:خدانگهدار
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط آذین خانوم  | 

 در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.
پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...

پ.ن۱:سلام...یه سلام بعد از یه وقفه ی طولانی...امیدوارم حالتون خوب باشه...

پ.ن۲:چقدر سخته که پر از حرف باشی اما...

پ.ن۳:خداحافظ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط آذین خانوم  | 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام............وای خدای من...چقدر دلم براتون تنگ شده بوووووووود...انگار صد ساله که نبودم....بدون هیچ برنامه ی قبلی هم الان کانکت شدم.واسه همینم هول شدمدوباره برمیگردم!

(مثه سنجد بخونین: برمیگردم...حتما")

فردا میام و جواب همه ی محبتاتون رو میدم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط آذین خانوم  | 

باز آمد بوی ماه مدرسه....

یه سال که باید پر از تلاش باشه

برام دعا کنین...برای من و همه ی هم سن های من...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط آذین خانوم  | 

...کاش زندگی هم یک چرتکه بود

حسابهایمان که با هم نمی خواند

چرتکه را وارونه می کردیم...

پ.ن۱:سلام

پ.ن۲:همین

پ.ن۳:تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط آذین خانوم  | 

جانماز روی طاقچه اش می گفت :
اشک هایش !
دلم برای اشک هایش تنگ می شود.
روسری سفیدش می گفت :
گیسوانش !
دلم برای گیسوانش تنگ می شود .
آینه ی جیبی اش می گفت :
خنده هایش !
دلم برای خنده هایش تنگ می شود .

و من
دلم برای دست هایش ،
چشم هایش ،
گونه هایش ،
بوسه هایش ،
خنده هایش ،
قصه هایش ، ...
تنگ می شود
تنگ می شود
تنگ می شود ...

سلام.این شعر و دوست عزیزم حباب برام نوشته بود...خیلی ازش خوشم اومد...الانم اومدم بگم که از همه  ی شما به خاطر هم دلیتون ممنونم...از ندا..آقا توحید...بهار...حباب...پایا...moh3n...وب نوشت... و خلاصه هزکسی که اومد اینجا و رفتن فرشته ام رو بهم تسلیت گفت...نمی دونم چه جوری باید تشکر کنم...منو ببخشین اگه جمله ی ادبی قشنگی برای بیان احساسم نمی نویسم...سعی میکنم لطفتون رو جبران کنم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط آذین خانوم  | 

 

JavaScript Codes